من بودم و من. تنهای تنها. بی هیچ نشانه ای که بویی از زندگی پشت سرم بدهد. من بودم و یک دنیا دلتنگی و نوستالژی که به طرز بدی تبدیل به بغضی شده بود در گلویم. من بودم و سردرگمی، بی کسی. من بودم و خاطراتی که لحظه به لحظه دورتر می شدند و می ترسیدم که روزی برسد که تنها رشته ارتباطم با هم نسلانم، خاطرات مشترکم با یک نسل، از دستم برود.
ناگهان پنجره ای باز شد. جهان پشت پنجره آمیخته ای بود از واقعیت، خیال، خاطره، داستان، رفاقت، هم دلی، آه، غم، شادی و هزار چیز دیگر که دلتنگشان بودم. و من اخت شدم با این جهان. با غم مردمانش خاموش گریستم و از شادیشان شاد شدم. با آنها مزمزه کردم خاطرات شیرین مشترکمان را و آه کشیدم بر نداشته ها و از ذست داده هایمان. پنجره پلی بود میان من و من. که آدم های جهان پشت پنجره همان منی بودند که با آنها قد کشیده بودم.
کم کم شوری در دلم زنده شد. شور نوشتن. همان که سال ها در کنجی خاک خورده بود. نوشتن! تنها وسیله ی ارتباطی ام. حالا نوشتن نه یک شور، که یک نیاز من بود. دلم می خواست یکی از آدم های جهان پشت پنجره باشم. در این اندیشه ها دست و پا می زدم که روزی شاد رسید.
ماه مهر بود و میلاد مردی که پنجره اش را سخاوت مندانه ارزانی همه کرده بود. مردی که پنجره اش مرا یافته بود و از تنهایی رهانیده بود. رسم مروت نبود نگفتن شادباش. در میان خیل مریم هایی که شریک این جشن بودند، شدم "یه مریم جدید"! و ناگهان این اسم برایم دلپذیر شد. من عوض شده بودم. و این اسم که تنها، برای تمایز من از دیگران بود برای شرکت در یک جشن، ناگهان معنی یافت و تقریبا همزمان با زاد روز جوانمرد، وبلاگ من زاده شد.
و من هنوز یک تشکر بدهکارم به صاحب خانه ای که بهترین میزبان مجازی است. تشکری برای بودن همیشگی اش. او که اهمیت می دهد به غم و شادی همه مهمانانش. او که هست حتی در غم و شادی خودش. او که متحد می کند آدم های جهان پشت پنجره را در جهان واقعی. او که نبودنش سخت است برای مهمانانش. او که نوشتن این وبلاگ و نامش را مدیون او و پنجره اش هستم. او که بابک اسحاقی و پنجره اش جوگیریات است.
ممنون! خوش آمدید!
سلام مریم عزیزم.
خیلی عالی بود.
مخصوصاً این جمله:
«او که متحد می کند آدم های جهان پشت پنجره را در جهان واقعی.»
سلام مریم جان!
ممنون عزیزم.
من دقیقاً اون شبی که اسمت رو گذاشتی یه مریم جدید، یادم هست. روز تولد آقای اسحاقی.

گفتی: اینجا اینقدر مریم داره!!!
دقیقا! زدی به هدف!
من هم تولد وبلاگم رو مدیون بابک خان هستم ..
سلامت باشن و سایشون بالاسر ما باشه
انشاءالله.
خوش آمدید.
سلام
صاحبخانه ای که خانه اش را داد به همه دوستان ...
سپاس از این همه محبتی که بی ریا در این فضا جاری میسازید.
سلام
و سپاس.
پست زیبایی بود مریم جان.
:)
ممنون.
خوش آمدید.
خیلی عالی نوشتی لذت بردم موفق باشی عزیزم